کدام فرهنگ؟ کدام آشتی؟ (5)
آقای رشیدپور!
از اینکه وقت گذاشتی (هرچند بهاصرار دوستانت) و در ساعات اولیهی صبح، مطالب این وبلاگ را خواندی و پاسخ دادی ممنونم. برخی از جوابها در راستای روشنتر شدن چیزی بود که من برای گفتنش تلاش میکردم و بخشی هم نیاز به توضیح دارد. انتشار مطلبی را که قرار بود امروز روی وبلاگ بگذارم (و فکر میکنم خواندن آن پیش از جواب دادن بد نبود) عقب می اندازم و توضیحاتی دربارهی پاسخهای شما میدهم (البته لازم میدانم توجه خواننده را به قسمتهایی که بیَجواب مانده، جلب کنم.)
جناب رشیدپور! دستکم برای شما لازم به توضیح نیست که طلبکاری ما از مجلهی رویش به خیلیوقت قبلتر برمیگردد و کسی هم بهتر از خودت نمیتواند دربارهی رفتار من در این مدت، قضاوت کند. رفتاری که باعث انتقاد و حتا تندخویی آشنایان و غریبهها میشد. حق هم با آنها بود. بعد از اینهمه اجحاف و (بدتر از آن نارفیقی) من هنوز از شما دفاع میکردم و حتی در دور اول شکایت در وزارت کار از احضار مستقیم شما جلوگیری کردم. دوستانی که اینجا کامنت میگذارند و از من انتقاد می کنند، حق دارند. اینکارها، چیزی جز حماقت نبود و من واقعاً هیچ دلیل منطقی و محکمی برای اینهمه سهلگیری و ادامه دادن به رفاقتی یکطرفه ندارم.
آقای فرهنگ و آشتی! چرا نمیگویی این همسایگی در ششمتری چطور اتفاق افتاد؟ کسی غیر از من، دفتر کار جدیدت را برایت جور کرد و قراردادش در جایی جز دفتر من (و با حضورم بهعنوان شاهد) بسته شد؟ چقدر حسن نیت برایت کافی بود؟ چقدر مایه گذاشتن از وقت و پول و انرژی و دوستی و...؟ شبهایی که به منزل میرفتی و تا ظهر فردایش استراحت میکردی (گذشته آن شب و روزهایی که در امارات متحدهی عربی میگذراندی!) چهکسی تا صبح آنروز و صبح فردایش و حتی صبح سهروز بعد در دفتر رویش میماند و کمکاریات را جبران میکرد و یک شبانهروز دیگر منتظر میشد تا نوشتههایت را که آخرین مطلب هر شماره بود، برسانی؟ روزهایی که در دعوت مهمان برای مثلث شیشهای کم میآوردی، کی بود که به کمک میآمد؛ در آخرین لحظه چیزی پیدا میکرد و سوالی طرح میکرد و تا ورودت به استودیو زنگ میزد و... که برنامهات از تکوتا نیفتد؛ که اعتبارت حفظ شود. لازم است برای برخی از دوستان که کامنت میگذارند و سؤال میکنند، توضیح دهی که نه سکهای به من (و دوستان دیگرم) رسیده، نه پولی و نه هدیهای بهعنوان تشکر و نه حتی یک «دستت درد نکنه»ی خشک و خالی! جواب اینهمه را خیلی خوب از شما گرفتم آقای رشیدپور! شاید هم باید از دیگران (که اتفاقاً تعدادی از دوستان نزدیک من هم در بینشان هستند) شاکی باشم که شما را به خدمات رایگان و بیگاریگرفتن عادت دادهاند...
منظورت را از اشاره به برنامهی سامسونگ هم نفهمیدم. اما یادم هست وقتی شما دوتا برنامه را با هم قبول کردی و طبیعتاً نمیتوانستی در آن واحد در هردو حاضر شوی، من فقط محض رفاقت سادهدلانهام قبول کردم در دقایق آخر برنامه، بهجایت روی سن بروم. کاری که دوست نداشته و ندارم و فقط بهخاطر جنابعالی انجامش دادم.
ببخشید آقای رشیدپور! ظاهراً حساب و کتاب من کمی ضعیف است. اگر اسامی یار غاران شما را جمع بزنیم (مسعود اکبری، فرشید شریفی، طالب، ناصر اکبری، محمد تهرانی، ثمین محمدی و نگار باباخانی) به عدد 7 میرسیم. در نتیجه آرش افشار، میثم یوسفی، رضا صدیق، ماریه مرادی، سیاوش افشار، آیدا مصباحی، مریم بردباری، روزبه بمانی، بهاران بنیاحمدی، مزدکعلی نظری، پریسا هاشمی، هانیا رستمی و دیگران روی هم 3 نفر بهحساب میآیند! البته یادآوری میکنم که شریفی هیچ فعالیتی در دفتر رویش نداشت، طالب سرویسکار کامپیوتر بود و ناصر اکبری مسئول خدمات شخصی شما. انتظار ندارید که آنها را روزنامهنگار به حساب بیاوریم؟ برای آقای تهرانی هم همینکه به فامیلهایش بگوید با رشیدپور کار میکند کافی است وگر نه... ناگفته نماند دعوت خانم باباخانی (که توسط خود من بهرویش معرفی شد)، خانم محمدی (که من برای دائمی شدن حضورش بهعنوان منشی مجله، شش ساعت با شما بحث کردم) و مسعود اکبری (که همه از کارش ناراضی بودند و بههمراه دوستان، سعی کردیم حضورش تداوم داشتهباشد و کارش را یاد بگیرد) به دفتر پارکوی و پرداخت طلب آنها، در ادامهی همکاریشان با شما تاثیر بهسزایی دارد. البته یک سوال باقی میماند: اولویت پرداخت حقوق به افراد، بر چهمبنایی صورت گرفتهاست و چگونه آدمهای درجه سه به تمام نویسندگان دیگری که نام بردم و شما اهمیت حضورشان در رویش را بهتر از همه میدانی، ترجیح دادهشدهاند؟ علاوه بر اینکه من ابداً نگفتهام کسی دور و بر شما نیست؛ حرفم این است: تنها کسانی میتوانند در طولانیمدت، بودن در کنار شما را تحمل کنند که در عرض ارادت و چاکری، توانایی ویژه داشتهباشند.
جناب مجری! از شما که به شببیداری عادت داری، این اشتباه ِ خوانشی بعید است! من کجا دعوت شما از آدمهای کوچه و خیابان را «دعوت به خلاف» قلمداد کردم؟ البته آوردن آدمهای نابلد به کاری حرفهای و معتبر، خلافی نابخشودنی است اما نه از نوع خلافی که شما تصور کردهاید. امیدوارم ضربالمثل چوب و گربهدزد صادق نباشد چرا که شما این اشتباه را درمورد خانم بختیاری هم تکرار کردهای. من بعد از موردی که دربارهی ایشان گفتهام، از شخص دیگری یاد کردهام (و نام نبردهام) که قطعاً تهدید به پیگیری قضایی و منت گذاشتن برای اصرار برای انصراف (از طرف کسی که به اسمش هم اشاره نشده!) بهکلی بیربط است. ضمناً تا بهحال نمیدانستم تماس شبانهی شما با من هم پیگیری قضایی دارد!
اشتباه بعدی شما دیگر نمیدانم از کجا میآید؟ بعد از بالا و پایینکردن کل نوشتهها و حتی سرچ عبارت «تکنیک فتوشاپ» در مطالبم، چنین چیزی پیدا نکردم. شما هم یکبار دیگر در ساعات دیگر روز، بازنگری کنید و چنانکه چیزی پیدا کردید، اطلاع دهید. (ببخشید که در ازای آن ـ به یمن بدحسابی جنابعالی ـ استطاعت اهدای سکه ندارم)!
به جدا شدن همکارانی چون روزبه بمانی، پریسا هاشمی، هانیا رستمی (که البته باز هم نحوهی ورود و میزان کارآمدیاش تحریف شده) اشاره کردهای (و البته از بهاره رضایی و مریم بردباری نامی نبردهای). جالب است که در مورد هیچکدام هم به دلایل واقعی اخراج یا جداییشان اشاره نشده و چیزهای نامربوط دیگری جای حقایقی را گرفته - که من نه علاقهای به بازکردنش دارم و نه حوصلهاش را! آخر در جواب منی که هرروز آنجا بودم که دیگر نباید از این چیزها گفت!
آقای رشیدپور! درخواست فراوان(؟!) مهران مدیری، تهمینه میلانی و بهرام رادان برای بازی کردن شما هم از آن حرفهاست! مهران مدیری که قصهی دعوت شدنت به «مرد هزارچهره» را (بعد از منتفی شدن حضور علیپروین و محمدرضا شریفینیا و...) در برنامهی خودت تعریف کرد. بهرام رادان هم تا جایی که من میدانم کارگردان فیلم بیپولی (و هیچ فیلم دیگری) نبوده که بخواهد شما را دعوت به کار کند. روابط مساعد شخصی و خانوادگی خانم میلانی با شما هم که فکر نمیکنم ربطی به هنر و بازیگری داشتهباشد.
در مورد برنامهی اصفهان، من به عدم اطلاع از واقعیت موضوع اشاره کردهام (البته در بین اینهمه دروغ و ظاهرسازی دیگر نمیدانم در مورد کدام واقعیت حرف می زنیم)؛ اما خاطرهی پیاده کردن یک مصاحبه و تماشای چندینبارهی DVD برنامه، ظاهراً مربوط به شخص دیگری است و اشتباهاً به من منسوب شده (این را هم بهحساب ساعات اولیهی صبح می گذاریم!)
آقای رشیدپور! تمام حرف من در مورد سردبیریات را خودت (بدون تواضع و فروتنی) در یک جمله خلاصه کردهای! اما تا جایی که من میدانم، در عرف مطبوعات، به کسی که دوستانه همکاران تحریریه را همراهی و حمایت میکند، سردبیر نمی گویند. (در ضمن آقای غفوری آذر هم همکاری حرفهای و محترم است که متاسفانه افتخار دوستی نزدیک ایشان را نداشتهام).
تفاوت پیتزافروشی و کافه هم که دیگر فکر میکنم چیز روشنی باشد! شاید هم لازم به توضیح است که کافه از قدیمالایام یکی از وعدهگاههای همیشگی روشنفکران، نویسندگان و روزنامهنگاران در سراسر جهان (و همینطور سرزمین ناراحت ما) بودهاست. کافهسینما هم پذیرای تمام «روزنامهنگاران» محترمی است که در روزنامهی شما (که پیششماره و شمارهی اولش را خواندهام) یا هر مطبوعهی دیگری قلم میزنند.
اما آقای رشیدپور! خودت هم خوب میدانی که چیزی جز جبر زمانه، من و شما را به ارتباط اینترنتی وادار کرده است. چیزی که... بگذریم.
پاسخ رضا رشیدپور و حرفهای خواندنی میثم یوسفی در کامنت مطلب قبلیست.
(پیوند به تمام نوشتههای مربوط به این موضوع)
