تبليغاتX
گفته‌ها

گفته‌ها

و سروده‌های آرش افشار

در آینه، عکس من چه کم‌رنگ شده
انگار صدام هم بدآهنگ شده
یک دست لباس ِ تازه لازم دارم
پیراهن ِ تنهایی ِ من تنگ شده

با احترام به جلیل صفربیگی گرامی که آدم وقتی رباعی می‌نویسد،
تا تمام شعرهایش را ورق نزند، خیالش راحت نمی‌شود که چیزی از او ندزیده!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 13:5 توسط آرش افشار|

من از کوچ تو لبریزم، تو از تکرار من خالی
من از پرواز بی‌پَر پُر، تو از انکار بی‌بالی
شبیه هیچ چیزی نیست این حسی که من‌ دارم
فقط می‌خوام برگردم، که یک‌چیزی رو بردارم
همون چیزی که تو می‌گفتی می‌دونی یه‌جایی هست
همون راهی که از هر سمت ما رو برد تا بن‌بست
تو اما تن نمی‌دادی به دلسردی و نابودی
به جای خشم تو مشتای من دنبال گُل بودی
کدوم گُل؟ هردوتاش پوچه؛ ببین چیزی تو دستم نیست
و حتا من دیگه اون «من» که فکر می‌کردم هستم نیست!
چقد دورم از این عکسی که افتاده به‌جای من
دیگه حتا لباسمم تن من رو نمی‌شناسن
چقد تنهاترم از اون‌که تو می‌بینی تو آلبوم
چقد سردرگمم تو این سیاهی‌های‌ سردرگم
منو پیدا نکن اما فقط می‌خوام برگردم
که وردارم همون‌چیزی رو که بعد از تو گم کردم

نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 13:42 توسط آرش افشار| |

 مرا تو دعوت کردی به این ضیافت کوچک
به عاشقانه‌ی کوتاه، به این خیانت کوچک

و من شبیه همیشه اسیر لعنت تردید...
و باز آری ِ آخر، به‌رسم عادت کوچک

شروع شد هیجان و تمام شد همه‌ی جان
دروغ‌های بزرگ از سر صداقت کوچک

نماند حرفی و ما روبه‌روی هم ننشستیم
تمام شد بازی،  سر رسید فرصت کوچک...

به ماه من نرسیدی پلنگ خوش خط و قامت
به عشقِ معجزه‌وارم، به بی‌نهایت کوچک

دوباره آخر قصه، دوباره من سر خطم
دوباره گوشه‌ی دنجِ حیاط خلوت کوچک

نوشته شده در جمعه 1387/12/16ساعت 15:5 توسط آرش افشار|

برای محمد صالح علا
و شب و روزهای «نشانی»

دوس دارم اون دستی رو که شب به شب
مثل نسیم از رو گُلا می‌گذره
دستی که فواره رو وامی‌کنه
ماهیا رو تا خود ِ ماه می‌بره

صدای پاهای تو رو دوس دارم
قدم‌قدم، مثل ِ نم‌نم بارون
رد می‌شی از کنار ِ شمعدونیا
می‌باری رو تک‌تکِ گلدونامون

درختامون اسم تو رو می‌دونن
کفترا شعرای تو رو ازبَرَن
شب‌پره‌ها که عاشق ِ چراغن
بوی تو رو تا تهِ شب می‌برن

وقتی قدم به‌ خونه‌مون می‌ذاری
بهونه‌ی خوشی فراوون می‌شه
مثل نسیمی، توی صبح صادق
با تو نفس‌کشیدن آسون می‌شه

با تو می‌شه برهنه شد تو بارون
با تو می‌شه قصه رو از سر نوشت
مثل همین لحظه که خط می‌کشی
رو خطای دربه‌در ِ سرنوشت

یه چاقوی نقره‌ای در می‌آری
که سیب تنهایی رو قسمت کنی
قناری رو دسته‌ی اون می‌شینه
وقتشه که بهارو دعوت کنی

صندلی چوبی‌تو ورمی‌داری
کنار تنهایی من می‌شینی
برای امشبم فقط همین بس
که خواب می‌بینم منو خواب می‌بینی

نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/25ساعت 11:17 توسط آرش افشار| |

از کنار هم گذشتیم
بی‌صدا و بی‌اشاره
از کنار هم گذشتیم
از کنار هم... دوباره

تو، ولی بی‌ عطری از تو
من، ولی بی‌ رنگی از من
حتی تردیدم نکردیم
میون موندن و رفتن

ما یه‌عمر تو خواب و رویا
دنبال هم‌دیگه گشتیم
اما امروز بی‌تفاوت
از کنار هم گذشتیم

عشقا زود تکراری می‌شن
بوی کهنگی می‌گیرن
سرزده یه‌روز میان و
فردا بی‌بهونه می‌رن

هیچی باقی نمی‌مونه
جز یه‌مشت خیال مبهم:
تو برام زندگی بودی
من برای تو می‌مردم

ما یه‌عمر تو خواب و رویا
دنبال هم‌دیگه گشتیم
اما امروز بی‌تفاوت
از کنار هم گذشتیم 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 14:50 توسط آرش افشار| |

کی مثل من با تو رفاقت کرد،
هی شعله شد تو لحظه‌های سرد،
هی گُر گرفت و دست آخر سوخت،
رخت ِِ بلند ِ بخت‌تو کی دوخت؟

حال تو رو کی خوب می‌فهمید،
کی پشت چشمای تو رو می‌دید،
بی‌وقفه موند و پابه‌پا اومد؟
شاید ندیدی تا کجا اومد!

یادم نمی‌ره بوسه‌ی آخر،
گوشای کر، چشمای ناباور،
یادم نمی‌ره هرچی یادت رفت،
از دستای بی‌اعتقادت رفت...

دیدی تو هم مثل همه بودی،
از عشق افتادی به این زودی،
تو نیمه‌راه دل زمین خوردی،
دیدی تو هم آخر کم آوردی!

 چیزی نمی‌گی، ساکت و سردی،
دنبال حرف تازه می‌گردی؟
وقتی دلت اندازه‌ی من نیست
چیزی نگو، لازم به گفتن نیست.

نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت 22:26 توسط آرش افشار| |

بیا به هم نرسیم که جاودانه شه عشق
که بی‌کرانه شه این دقایق خوش ِ عشق
بیا به هم نرسیم که شوق ته نکشه
که شب به ته نرسه، دریچه بسته نشه
بذار با دیدن تو بازم بلرزه تنم
بذار بگیره صدام ولی صدات بزنم
چه حیف می‌شه اگه جدایی راحت شه
که بودن من و تو شبیه عادت شه
چه سخته باشی و من نباشم عاشق تو
بیا به هم نرسیم، از این ترانه نرو!
تو اوج شور و نفس، رو موج نور و نسیم
اگرچه سخته ولی بیا به هم نرسیم

به بودا اگر رو کنی، نیروانا نیستی است و به سمت مولانا اگر سر بچرخانی، وصال را در فناء فی الله می‌بینی. عاشق مثالی ما خسرو واصل نیست، فرهاد است که در فراغ شیرین کوه می‌کند و قیس است که در هجران لیلی، مجنون می‌شود. در عشق، رسیدنی نیست. سهراب هم (که بوی بودا و مولانا را برده است) می‌گوید: «عشق صدای فاصله‌هاست». رسیدن پایان است، بیا به هم نرسیم!

نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/06ساعت 11:42 توسط آرش افشار| |