گفتهها
و سرودههای آرش افشار
در آینه، عکس من چه کمرنگ شده با احترام به جلیل صفربیگی گرامی که آدم وقتی رباعی مینویسد، من از کوچ تو لبریزم، تو از تکرار من خالی مرا تو دعوت کردی به این ضیافت کوچک و من شبیه همیشه اسیر لعنت تردید... شروع شد هیجان و تمام شد همهی جان نماند حرفی و ما روبهروی هم ننشستیم به ماه من نرسیدی پلنگ خوش خط و قامت دوباره آخر قصه، دوباره من سر خطم برای محمد صالح علا دوس دارم اون دستی رو که شب به شب صدای پاهای تو رو دوس دارم درختامون اسم تو رو میدونن وقتی قدم به خونهمون میذاری با تو میشه برهنه شد تو بارون یه چاقوی نقرهای در میآری صندلی چوبیتو ورمیداری از کنار هم گذشتیم تو، ولی بی عطری از تو ما یهعمر تو خواب و رویا عشقا زود تکراری میشن هیچی باقی نمیمونه ما یهعمر تو خواب و رویا کی مثل من با تو رفاقت کرد، حال تو رو کی خوب میفهمید، یادم نمیره بوسهی آخر، دیدی تو هم مثل همه بودی، چیزی نمیگی، ساکت و سردی، بیا به هم نرسیم که جاودانه شه عشق به بودا اگر رو کنی، نیروانا نیستی است و به سمت مولانا اگر سر بچرخانی، وصال را در فناء فی الله میبینی. عاشق مثالی ما خسرو واصل نیست، فرهاد است که در فراغ شیرین کوه میکند و قیس است که در هجران لیلی، مجنون میشود. در عشق، رسیدنی نیست. سهراب هم (که بوی بودا و مولانا را برده است) میگوید: «عشق صدای فاصلههاست». رسیدن پایان است، بیا به هم نرسیم!
انگار صدام هم بدآهنگ شده
یک دست لباس ِ تازه لازم دارم
پیراهن ِ تنهایی ِ من تنگ شده
تا تمام شعرهایش را ورق نزند، خیالش راحت نمیشود که چیزی از او ندزیده!
من از پرواز بیپَر پُر، تو از انکار بیبالی
شبیه هیچ چیزی نیست این حسی که من دارم
فقط میخوام برگردم، که یکچیزی رو بردارم
همون چیزی که تو میگفتی میدونی یهجایی هست
همون راهی که از هر سمت ما رو برد تا بنبست
تو اما تن نمیدادی به دلسردی و نابودی
به جای خشم تو مشتای من دنبال گُل بودی
کدوم گُل؟ هردوتاش پوچه؛ ببین چیزی تو دستم نیست
و حتا من دیگه اون «من» که فکر میکردم هستم نیست!
چقد دورم از این عکسی که افتاده بهجای من
دیگه حتا لباسمم تن من رو نمیشناسن
چقد تنهاترم از اونکه تو میبینی تو آلبوم
چقد سردرگمم تو این سیاهیهای سردرگم
منو پیدا نکن اما فقط میخوام برگردم
که وردارم همونچیزی رو که بعد از تو گم کردم
به عاشقانهی کوتاه، به این خیانت کوچک
و باز آری ِ آخر، بهرسم عادت کوچک
دروغهای بزرگ از سر صداقت کوچک
تمام شد بازی، سر رسید فرصت کوچک...
به عشقِ معجزهوارم، به بینهایت کوچک
دوباره گوشهی دنجِ حیاط خلوت کوچک
و شب و روزهای «نشانی»
مثل نسیم از رو گُلا میگذره
دستی که فواره رو وامیکنه
ماهیا رو تا خود ِ ماه میبره
قدمقدم، مثل ِ نمنم بارون
رد میشی از کنار ِ شمعدونیا
میباری رو تکتکِ گلدونامون
کفترا شعرای تو رو ازبَرَن
شبپرهها که عاشق ِ چراغن
بوی تو رو تا تهِ شب میبرن
بهونهی خوشی فراوون میشه
مثل نسیمی، توی صبح صادق
با تو نفسکشیدن آسون میشه
با تو میشه قصه رو از سر نوشت
مثل همین لحظه که خط میکشی
رو خطای دربهدر ِ سرنوشت
که سیب تنهایی رو قسمت کنی
قناری رو دستهی اون میشینه
وقتشه که بهارو دعوت کنی
کنار تنهایی من میشینی
برای امشبم فقط همین بس
که خواب میبینم منو خواب میبینی
بیصدا و بیاشاره
از کنار هم گذشتیم
از کنار هم... دوباره
من، ولی بی رنگی از من
حتی تردیدم نکردیم
میون موندن و رفتن
دنبال همدیگه گشتیم
اما امروز بیتفاوت
از کنار هم گذشتیم
بوی کهنگی میگیرن
سرزده یهروز میان و
فردا بیبهونه میرن
جز یهمشت خیال مبهم:
تو برام زندگی بودی
من برای تو میمردم
دنبال همدیگه گشتیم
اما امروز بیتفاوت
از کنار هم گذشتیم 
هی شعله شد تو لحظههای سرد،
هی گُر گرفت و دست آخر سوخت،
رخت ِِ بلند ِ بختتو کی دوخت؟
کی پشت چشمای تو رو میدید،
بیوقفه موند و پابهپا اومد؟
شاید ندیدی تا کجا اومد!
گوشای کر، چشمای ناباور،
یادم نمیره هرچی یادت رفت،
از دستای بیاعتقادت رفت...
از عشق افتادی به این زودی،
تو نیمهراه دل زمین خوردی،
دیدی تو هم آخر کم آوردی!
دنبال حرف تازه میگردی؟
وقتی دلت اندازهی من نیست
چیزی نگو، لازم به گفتن نیست.
که بیکرانه شه این دقایق خوش ِ عشق
بیا به هم نرسیم که شوق ته نکشه
که شب به ته نرسه، دریچه بسته نشه
بذار با دیدن تو بازم بلرزه تنم
بذار بگیره صدام ولی صدات بزنم
چه حیف میشه اگه جدایی راحت شه
که بودن من و تو شبیه عادت شه
چه سخته باشی و من نباشم عاشق تو
بیا به هم نرسیم، از این ترانه نرو!
تو اوج شور و نفس، رو موج نور و نسیم
اگرچه سخته ولی بیا به هم نرسیم

