گفتهها
و سرودههای آرش افشار
نمیدانم حتما آدم باید در ارتفاع چندینهزارپایی از سطح دریا باشد و با سرعت چندصد کیلومتر در ساعت حرکت کند تا تمام فکرهایی که در طی زمان، جسته و گریخته به ذهنش میآمدند و میگذشتند، یکباره شفاف و منسجم و در چند جمله شکل بگیرند یا همینجا روی زمین و با همین سرعت معمولی هم چنین چیزی ممکن است؛ اما برای من ظاهرا فراهم شدن این شرایط لازم بود تا خیلی واضح و روشن ببینم که آهسته آهسته، چقدر از آرزوها، خواستهها و حتا داشتههایم دور شدهام. چقدر این چیزی که تنها شباهتی به من برده، دیگر من نیست و چقدر دورم... چقدر دور از من! احساس عمیق اختگی، احساس تلخ بیتفاوتی به سرنوشت کسی که انگار تنها شخصیت یک داستان است یا بازیگر یک نقش؛ کسی که من تنها تماشاگر یا خوانندهاش میتوانم باشم؛ و نه خودش! چقدر دورم... چقدر دور از من! و تازه فکر کن که که در این میانه، از پنجرهی هواپیما نگاهی بیندازی و ببینی داری دوباره به همین شهر بزرگ لعنتی، با همهی لعنتشدگیهایش نزدیک میشوی! چقدر دلم یک شهر کوچکتر میخواهد، با آدمهای کمتر و با تنهاییهای بیشتر... چقدر دورم... ۱ـ یک بار شعری نوشتم که الآن فقط چند خطش یادم مانده اما در کل حرفم این بود که وقتی باران میآید، چقدر موسیقیها شنیدنیتر میشوند، چقدر چهرهها زیباتر و چقدر لحظهها تحملکردنیتر! امروز که این باران ِ حسابی می بارید، داشتم رانندگی میکردم و آهنگی را گوش میدادم که بهنظرم از همیشه گوشنوازتر آمد و بعد به آدمها نگاه کردم و دیدم واقعاً قشنگتر شدهاند؛ و هنوز انگار لحظههای بارانی، خواستنیتر از وقتهای بیباران است. پاییز، ناگزیرم میکند از سرخوشی و سرخوشی، پریشانبازم میکند و... پریشانبازی هم که بینوشتن نمیشود. مجبورم به نوشتن، وقتی که صدای چکیدنش میپیچد در کوچه و عطر رنگورنگش از پنجره سرمیکشد به خلوت خانه. پاییز را میگویم که امیدش پادشاه فصلها خواندهاست و من شعری برایش نگفتهام (همچون دریا)! اما اگر صدای پای پاییز را شنیدهباشی و هنوز هم دستت بلرزد و قلمت بهدست نیاید، دعوت رفیق را که دیگر بیپاسخ نمیشود گذاشت. و چه ستایشانگیز است این اسم اگر بهمسما رسیده باشد: «رفیق»، همراز و همخلوتی که جا میگیرد در تنهایی آدمی. خاصه رفیقی قدیمی که از وقت بودنش، بیوقفه همپای روزهای بیامتیاز بودهاست و همپیالهی شبهای دراز. 1- غیبت داشتم، نه فقط در اینجا. به همان خداحافظی و آنچیزها که گفتهبودم ربط داشت که یکدفعهای شد کموبیش. طرفی دیگر بودم و خوش از اینطرف نبودن. چه چیزهای کوچک و سادهای ندیده میماند در حجم اینهمه هرروزه. سرگرم آنچیزهای خوب کوچک بودم بیشتر؛ مشغول خودم و آن یکی دو چیزی که قرار است سلام کنم بهشان. راستش از بین تمام مبدأها و مقصدها، نوروز تنها چیزیست که در باورم جا دارد. یگانه جایی که میتوانم نقطهی آغاز و انجامش بدانم؛ و امسال بهشکلی غریب، این پایانها و آغازها در روزهای آخر سال جمع شدهاند تا تأکیدی باشند بر سالی تازه! بعد از یکسال، شخص شخیصی که www.arashafshar.com را گرفته بود، رهایش کرد و از امروز دوباره در نشانی قدیمم پیدا میشوم، فعلا همین شکلی؛ اما باید یک کارهای کوچکی در این صفحه کرد. پینوشت: دوستان پیونددهنده، لطفاً نشانی جدید را جایگزین کنند. خداحافظی میکنم! بهزودی از خیلی چیزها و خیلی آدمها خداحافظی میکنم. به بعضیها میگویم که چرا ترکشان کردهام و بعضیها هم بهتر است در خواب خرگوشی و خماری دائمیشان بمانند. پینوشت: نخستین برخوردم با مسعود دهنمکی (البته بهتر است بگویم نخستین برخورد او با من) خیلی خوب یادم مانده. بهمنماه دو سال قبل، مشکلاتی در چاپ و صحافی هفتهنامهی سینما (ویژهنامهی جشنواره) پیش آمدهبود و خودمان هم درست نمیدانستیم که مجله کی روی کیوسک میآید. یک روز (که احتمالاً شنبه بود و روز اول جشنواره) حدود ساعت 8 صبح با زنگ تلفن همراهم بیدار شدم. کسی که آنطرف خط بود، خودش را مسعود دهنمکی معرفی کرد؛ و ناراحت و عصبانی، چیزهایی دربارهی مطلب امیرحسین بهبهانینیا گفت که در آن شمارهی مجله چاپ شدهبود و به اخراجیها (و البته بیشتر فقر و فحشا) میپرداخت. بههرحال آقای دهنمکی، اول وقت (و زودتر از خودمان) مجله را خریده بود و زنگ زدهبود دفتر و شمارهی مرا گرفته بود. و اینطوری من با ادبیاتی که وصفش را شنیدهبودم، روبهرو شدم. اما از سر استدلال و توضیح و تشریح درآمدم و ادبیات آقای دهنمکی هم به چیزی که اینروزها دیگر به آن عادت کرده، تبدیل شد. ما از اولین مشتریهای کافهآنتراکت بودیم (شاید هم اولین!) برای پروندهای دربارهی فیلم لیلا (که هنوز هم چاپ نشده) قراری با علی مصفا و لیلا حاتمی گذاشتیم و نشانی سینما جمهوری را گرفتیم. خبر نداشتیم از کافهای که در حال راهاندازی است. رفتیم و گپ زدیم و بعد هم مشتری شدیم. گاه و بیگاه از دفتر قدیمی مجلهی سینما راه میافتادیم و خیابان جمهوری را پیاده تا سر ابوریحان میرفتیم. و بعد آن پلهها و کافهای که سر و شکلی دیگر داشت و گاهی با حضور زوج هنرمند و بعدتر هنرمندان دیگر همراه بود. خیلی وقت بود که آنطرفی نرفته بودم و امروز خبر سوختنش را در صفحهی اول روزنامهها دیدم... چه میشود گفت؟ امکان عمدی بودن این آتشسوزی هم جدیست و میماند دلیلش: حرفهای اخیر لیلا حاتمی در دعوت از محمد خاتمی برای حضور در انتخابات یا آخرین ضربه برای همسانشدن این مرکز فرهنگی با بافت اطراف؟ + سینما جمهوری ـ با نام نیاگاراـ حدود چهل سال پیش توسط علی حاتمی و محمدعلی فردین راهاندازی شده بود و در همان روزهای نخست افتتاح نیز بهدلیلی نامعلوم آتش گرفتهبود. بعد از مرگ فردین، سهم او را یکی از نهادها خریداری کرد و سینما توسط بازماندگان علی حاتمی اداره میشد. سینما جمهوری اخیراً بازسازی شدهبود و بیشتر به فیلمهای فرهنگی میپرداخت. کافهآنتراکت در طبقهی دوم این سینما به یکی از پاتوقهای فرهنگی سالهای اخیر تبدیل شدهبود. + گزارش تصویری سایت پندار که در فریم آخرش، جلد شمارهی گذشتهی هفتهنامهی سینما هم دیده میشود. از سکوت میترسیم، از وقفههای بین ِ حرف؛ و هر فاصلهای را با کلمهای یا حتی خندهای، صوتی، سوتی، چیزی پُر میکنیم. در این فضای خالی چه میگذرد که اینهمه میترساندمان؟ این خلأ محمل ِ چه اضطرابی است؟ کلهای کوچک و قامتی کوتاه؛ لب و دهانی بزرگ و دیگر هیچ! مضحک و احمقانه است اما واقعیت دارد: خیلی وقت بود که فرصت نمیکردم چیزی بخوانم. منظورم از چیزی البته بیشتر کتاب است و هیچچیزی هم ـ برای من ـ بهتر از یک رمان خوب نیست (حتی فیلم خوب یا موسیقی خوب). وسط شلوغیهای عجیب و غریب اینروزها، یکدفعه فرصتی پیدا کردم (واقعاً پیدایش کردم) که «در رویای بابل» را بخوانم. خیلی بهتر از خوب بود؛ محشر بود. ظرف دو نیمهشب خواندمش و هربار هم خوابم برد و کتاب از دستم افتاد (یعنی زمینش نگذاشتم). خیلی ریچارد براتیگانی است و در نتیجه خیلی غیرقابل اجتناب و بسیار دوستداشتنی. خلاصه اگر مثل من تنبل بودهای و هنوز «در رویای بابل» را نخواندهای، حسابی از دستت رفته! (از علی ظهوری ممنونم که این کتاب را بهم داد). تازگیها پشت سر هم اتفاقاتی میافتد که مجبور میشوم به خیلی از مفاهیم و کلمات دوباره فکر کنم. چند روز پیش هم داشتم به بدقولی فکر میکردم؛ هم به مفهومش و هم خود کلمه که یکدفعه این دوتا بههم پیوند خورد و چیز جالبی از آب درآمد. بهنظرم بدقولی یعنی بد ـ قولی: یکچیزی مثل بدقیافهگی. وقتی توی بحر این کلمه میروی (که خیلی کار بامزهای است و پیشنهاد میکنم روی واژههای دیگر هم تجربهاش کنی) میبینی فقط در این خلاصه نمیشود که به قول و قرارت عمل نکنی. آدم بدقول فقط کسی نیست که سر قرار و وعدهاش نمیماند. مثل آدم بدقیافه که «قیافه»اش بد است، آدم بدقول هم «قول»ش بد است و این خیلی بدتر از عمل نکردن به یک قرار و پیمان است. تجربههای اخیرم میگوید بدقولی از «بد»یهای کوچک در «قول» شروع میشود و تا «بد»یهای خیلی بزرگ ادامه پیدا میکند. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. نتیجهی اخلاقی اینکه بی شک و تردید باید با همان نشانههای اولیه یک خط قرمز دور آدم «بدقول» کشید! اگر سینمایی و سینماییخوان هستی و هنوز هفتهنامهی سینما را نخواندهای، شدیداً توصیهاش میکنم. نه بهعنوان سردبیر مجله (چون وقتی دبیر تحریریهاش بودم ـ در دورهی قبل ـ و زمانی که جانشین سردبیر مجلهی «رویش» بودم، چنین کاری نمیکردم)؛ بهعنوان یک سینماییخوان و سینمایینویس میگویم. این پیشنهاد هم به فکر یکیدو روز پیشم برمیگردد. داشتم مجله را ورق میزدم و پیش خودم گفتم: اگر بهعنوان خواننده این مجله را میدیدی، میخریدی؟ و جواب دادم: آره. برای همین با وجدان آسوده میگویم: اگر سینمایی و سینماییخوان هستی – نه صرفاً مجلهخوان و پیگیر اخبار هنری و گفتوگو با بازیگران و... حتماً دورهی جدید مجلهی سینما چیزی برایت دارد. امسال، پاییز دیرتر از همیشه آمد و بهناگزیر، حس و حال خوش پاییزی من هم. اما حالا با یک ماه تأخیر آمده و من در هوای دیدار دوباره با رفیقهای قدیمیام و مثل مهرماه هرسال، پیدا کردن دوستهایِ تازه! این خاصیت پاییز است: حس خوب با هم بودن. با شما هم هستم خانم گل که اینروزها فقط چند کیلومتر از هم فاصله داریم نه چندهزار کیلومتر و با شما آقای نازنین که معلوم نیست اینروزها کجایی (و من هم مثل تو)! وقتش نیست؟ ترانهها، قصههایی هستند که گاه بویی از واقعیتی تجربهشده میگیرند و گاه رنگی از تجربهای شنیده... اما وقت ِ نوشتن ترانههای اخیر (این و این) و غزلی که هنوز ناتمام است، به آمدگان و رفتگان فکر میکردم؛ نه آمدگان و رفتگان جهان (که اتفاقاً زیاد هم به فکرم میآیند)، آمدگان و رفتگانِ «من»: عشقها و دوستیها و رفاقتهایی که مدام نبودهاند و تمام شدهاند، بههردلیل. آنها که نابهجا آغاز شدهاند و آنها که شرایط، پایانشان را رقم زده و آنها که نابهجا از دست رفتهاند. شمارهی دوم سینما هم آمد. دارم به درست کردن یک وبلاگ فکر میکنم برای به اشتراک گذاشتن بخشی از نوشتههای مجله و طبیعتاً ارتباط مستقیمتر با خوانندهها. از آنجا که رفتن به سمت سنگهای بزرگ (اگر هم نشانهی نزدن نباشد)، دست کم یعنی یک سال تعویق، در همین چند روز آینده، اینکار به سادهترین صورت انجام میشود تا کمکم به آن شکل و اندازهای که باید، برسد. اولین شمارهی دورهی جدید هفتهنامهی «سینما» منتشر شد. این گفتوگوی من با خبرگزاری فارس و این هم سرمقالهی اولین شماره: سیزده-چهارده سال پیش بود که از پی شاملو به مجلهی سینما رسیدم. درواقع همان گفتو گو مرا که بیشتر دلبستهی ادبیات بودم، مانوس سینما کرد. از آن به بعد، پای هفتهنامه به خانهی ما باز شد تا هفت-هشت سال بعد که شروع کردم به کارورزی در روزنامهنگاری (و از سر اتفاق شاید) پای من هم به خیابان جامی و دفتر سینما رسید. دلم خوش نیست. نه اینکه دلخوشکنک کم باشد، هست؛ اما نه برای دل من و نه بهقدر آن. شاید اگر بگویم یکی از سختترین وقتهاست، فکر کنی که غلو میکنم. اما اغراقی در کار نیست. پردغدغهگی و دشواری اینروزها (که معمول پیشتولید هر کار بزرگ و سنگینی است) با ناهمواریها و پیچیدگیهای غریبی همراه شده. از همین روست که پایم روی زمین است و ذهنم گیج هوا! به وقت سختی، حضور رفیقی و همدمی غنیمت است که درمانی اگر نیست، تسلایی هست.* میثم با بودنش و حال ویژهای که داد و ماریه که پای ثابت بدحالیها و بیقراریهای من است، دیروز هم بودند و از بار این گیجی و گنگی کم کردند. (در حد همین گفته که میتوانم سپاسگزار باشم!) *و امیدی خود به رهاییم ار نیست/ دستی هست که اشک از چشمانم میسترد/ و نویدی خود اگر نیست/ تسلایی هست احمد شاملو تا نیمهشب با ماریه و رضا داشتیم دربارهی مرگ و شاخ و برگهایش حرف میزدیم... این وسطها سرانگشتی حساب کردم و دیدم پانزده سالی میشود که بدون مرگ زندگی نکردهام. گرچه گاه و بیگاه فراموشی غالب شده اما همیشه بهانهای بوده که نهیبم بزند و برم گرداند به اصل. اگر سر حرف را باز کنم به تکرار گفتههای بسیار ِ بزرگان میافتم. فقط میگویم وقتهایی را به یاد بیاور که با مرگ عزیزی روبهرو شدهای، وقتهایی که تو را به قدردانستن ِ هست و حضور آدمها وامیدارد و قدردانی بود ِ خودت حتا... اما این لحظهها کوتاهند و خیلی زود به روال هرروزه میافتیم. بیشک اگر به این لحظه، طول و عرض بدهیم یا (خیلی خوشبینانه) همیشگیاش کنیم اتفاق دیگری میافتد؛ اتفاقی بهتر! فقط در تنگناها و بحرانها یک لحظه به یاد بیاور که (خیلی ساده) ممکن است تو و یا کسی که روبهروی توست، حتی همین فردا دیگر نباشد! دوستی (درست و بهجا) تذکر داده بود که اسم وبلاگ تکراری است. وقتی داشتم این اسم را آن بالا مینوشتم مشکوک بودم اما یادم نمیآمد که کی و کجا چنین وبلاگی دیدهام. حالا یک تغییر کوچک میدهم و گفتهها را میگذارم به جای گفتنیها. این هم نام کتابی از ابراهیم گلستان است اما امیدوارم وبلاگ معروفی با این نام موجود نباشد (و اگر بود هم که بود)! هرگز شعری برای دریا نگفتهام. اصلاً برای هیچ چیز بیکران و عظیمی که به تمامی در برم گرفته، نتوانستهام شعری بگویم. راستی انگار پرسیدی که «رسیدن» یعنی چی؟ اینجا گفتنیها را مینویسم، حرفهایی را که باید یا میشود گفت. شعرهایم را مینویسم؛ اما نه شعرهایی که نگفتهام، شعرهایی که گفتهام و ننوشتهام یا شعرهایی که نوشتهام و برای کسی نخواندهام. یادداشتها و گفتوگوهای مطبوعاتیام را هم دوست دارم بگذارم اما حوصلهاش را ندارم. همهی آنها در «آرش افشار دات کام» بودند که دوستم و من از ثبت دوبارهاش غفلت کردیم و نابود شد. راستی کدام یادداشت و گفتوگو؟ تمامشان را روی یک کولدیسک ریخته بودم که به همراه صدها عکس و نوشته و فایل دیگر، توسط مدیر بازرگانی مجلهی رویش به سرقت رفت! حالا که سایتم را یک آدم نامربوط گرفته (و به قیمتی گزاف میفروشد) و تمام نوشتههایم در این سالها ربوده شده، انگار دارم از نو شروع میکنم. بیمناسبت (و بیدلیل حتا)! امروز، روز خاصی نیست. اتفاقی نیفتاده و انگار مطلقاً دلیلی برای شروع دوبارهی وبلاگنویسی (که چندسال پیش با اسم و عنوانی مستعار آغاز و تمامش کردم) وجود ندارد. چیزی وجود ندارد جز شوق نوشتن؛ اگرچه گفتنیها کماند و نوشتنیها کمتر! چیزهای زیادی از سرم میگذرد که فقط از سرم میگذرد؛ اما شاید از همانها هم چیزی اینجا چکه کند. هیچ نمیدانم اینجا چهشکلی میشود، یک وبلاگ شخصی، وبلاگ کاری یک روزنامهنگار یا یک دفتر از شعرهای منظوم و منثور؟ فرقی هم نمیکند. یکچیزی میشود دیگر، مثل تمام چیزهایی که (خوب یا بد) یک چیزی شده. فعلاً باید به ظاهرش دستی بکشم و لینک بچهها را بگذارم و از اینجور کارها. همین!
۲ـ خیلی اتفاقی روز سالگرد ازدواج آدم ممکن است مصادف شود با زمانی که «توپ شبانه»ی جعفر مدرس صادقی را باز میکند و این سطرها را میخواند: جیم معتقد است هیچ ازدواجی نیست که غلط نباشد، اما خود او هم ازدواج کردهاست. بهقول جیم، هیچ آدمی نیست که هیچ غلطی نکند: شاید هیچ غلطی بهاندازهی ازدواج، غلط نباشد، اما همه دوست دارند که این غلط را بکنند. جیم تعریف میکند تازه وقتیکه از زنش جدا شد، دوباره احساس کرد که اشتباه کردهاست. اشتباه دیگری وخیمتر از اشتباههای قبلی! 
و اما این نگفتن و ننوشتن، سکوتی نه از سر رضا و بیحرفی که از سرشاری ناگفته است و (نگفتنی)! همیشه وقتی لبالب از گفت بودهام، درد بیحرفی گرفتهام و اینروزها هم که دیگر رسماست در گلو شکستن فریاد! اما بهرغم اینهمه بیداد، چیزی هست (در زمین یا نمیدانم هوا) که خوب میکند حالم را. شاید همین احوال پاییزیست و شاید آن سوسوی امیدی که گوشهی دلم نشسته و خوبتر اگر نگاه کنم، هر دو انگار. نمیدانم چه سرّیست که در این چندماهه، از هر طرف که میروم به شهیار میرسم و اینبار:
در این خواب بدِ بد، من و تو خوب خوبیم! 
2- خوب است خلوت شدن، فاصله از حرفها و اسمها. شاید دارم زیادی می نویسم از این فکر اما تقصیر من نیست اگر که حوادث، پیوسته تأیید و تأکیدش میکنند؛ تلنگری دمبهدم که لاف بیشتر جز خالیبودگی از عمل نیست و از بودن. خداحافظیهای من درواقع از همین حرف ِ چیزی بودن است و خودش نبودن، چه گفتههای من باشد و چه حرف دیگرانی که بدل به گفته شدهاند و به دهانی که... انگار واقعاً زیادی دارم تکرارش میکنم و جالب اینکه به رغم تکرار، آنها که باید، هیچ به خودشان نمیگرفتند و... بههرحال، خوب است خلوت شدن. غزلکی هم نوشتهبودم نزدیک به این مضمون که جای حرفهای بیشتر در پست بعدی میآورم.
3- با یکی از دوستداشتنیترینهایم خداحافظی کردم. شاید کمی عجیب باشد جداشدن آدمی که به پایان دههی سوم زندگیاش نزدیک میشود از حرفهی اصلیاش که با توفیقکی هم قرین بوده است. اما بههرحال، روزنامهنگاری سینمایی را کنار میگذارم و کمی به سمت خود سینما میروم. نه اینکه حالا یکی دو خطی ننویسم برای اینجا و آنجا، اما آنچیزی که تا حالا بوده بهنظر نمیرسد که دیگر مرا برباید. هفتهنامهی سینما کموبیش نقطهی شروع کار حرفهای من در روزنامهنگاری بود و گمان میکنم که نقطهی پایان هم. فعلاً خداحافظ! 
مرسی مزدک! حالم را خوب کردی. نمیدانم چرا اما همین طوری از این برگشتن به آدرس قدیم(یا جدید) حالم کلی خوب شد؛ چیزی در مایههای داتکام شدهام لیکن، داتکامتر از این خواهم!
خداحافظی میکنم از تمام باجدهیها و بهاسم هرچیز بیمسمایی کولی دادن و وقتگذاشتن و... ارجندیدن و فهمیدهنشدن ودستآخر بدهکار بودن! خداحافظی میکنم با آدمهایی که به دهانهای باز ِ گوینده و گیرنده تبدیل شدهاند. آنها که به گرفتن و پسندادن و طلبکاری دائمی از زمین و زمان عادت کردهاند. خداحافظی میکنم از اعتمادهای کودکانه؛ و استعفا میدهم از اصرار ابلهانه به فهماندن، پافشاری بیهوده بر رفیق ماندن و یاسین بهگوش خر خواندن!
خداحافظی میکنم از اینهمه و احتیاط میکنم برای سلام دوباره به هرکس و هرچیز تازه. رفیقهایم را نگه میدارم و برای بقیه چوبخط میکشم که شمار بدهوبستانها از دستشان در نرود، هرروز مترشان میکنم که ارتفاعشان را از یاد نبرند و برای دهانهایشان شمارهانداز میگذارم...
بهطرزی غریب، وقفهای در همهی کارها پیش آمده و فرصت خوبیست برای خلوتهای گهگاهی و دیدارهای قدیمی و گاه تازه! برای خانهتکانی و دورریختن دورریختنیها. برای نظم و ترتیب دادن و حتا چیزی اضافه کردن به چیزهای باقی مانده.
سال جالبیست این سال 87. تجربههایش دستکم به 5 سال میارزد. تا همینجایش خیلیچیزها یاد گرفتهام و خیلی از باورهایم محک خورده. به راههایی رفتهام که از تکرار دوبارهشان در امانم و به خیلی گوشهها سرک کشیدهام و چیزی درخور پیدا کردهام... و راههایی که باید ادامهشان داد!
تا آخر امسال از خیلی چیزها خداحافظی میکنم و به چیزهایی سلام میدهم که خبرش را اینجا و جاهای دیگر خواهی خواند!
1) مطلب در حاشیهی اخراجیها (2) را کمی با تاخیر مینویسم و احتمالاً متفاوت با چیزی که قبلاً فکر کردهبودم.
2) میثم یوسفی بسیار عزیز، دعوت جالبی کرده برای بیرون آمدن از رخوت وبلاگی. اگر بتوانم حتماً به این بازی میپیوندم.
3) یکسری خبر زرد بسیار جذاب دارم که طی یکیدوهفتهی آینده اینجا میآورم.
4) حرفهای دیگری هم بود... که فعلاً یادم رفته!
بار دوم با رضا رشیدپور رفتیم دفترش و گفتوگوی غیرقابل چاپ مجلهی رویش را گرفتیم. اینبار از نزدیکتر دیدمش و در موضع پرسشگر. گفتوگوی خوبی از آب در آمد و اصرارش بر حذف بخشهایی از مصاحبه که به کوی دانشگاه و حمله به سینماها میپرداخت، برایم جالب بود.
بار سوم (و آخر) با آیدا مصباحی و رضا صدیق (که از قدیم با او آشنا بود) باز هم به همان دفتر قبلی رفتیم و درباره ی اخراجیهای2 حرف زدیم و کارهایی که شدهبود و قرار بود انجام شود. رضا صدیق کمی هم دربارهی حاشیهها و گذشتههایی (که او از آنها خبر داشت و ما نداشتیم) حرف زد ـ که البته در آن قرار تعریف نشده بود و بحث، نیمهتمام ماند.
شناخت من از مسعود دهنمکی به همین سه برخورد محدود میشود و البته چیزهایی که می نوشت و فیلمهایی که میسازد. حرفهایش در شب اختتامیهی جشنوارهی بیست و چهارم و چند مصاحبه و چیزهایی از ایندست، پازل من را کامل میکند که واقعاً به شناخت کاملی منجر نمیشود. نتیجه اینکه من خود مسعود دهنمکی را چنانکه باید و شاید نمیشناسم (و راستش خیلی هم علاقهای ندارم که بیشتر از این بشناسم.) اما با همین شناخت محدود، گاهی با موضعگیریهایی که نسبت به او میشود (حتی اگر از سوی دوستانم باشد) مخالفم. خانم زهرا اشراقی حرف جالبی دربارهاش میزد: او عوض شده اما میخواهد بگوید عوض نشده. البته محمدرضا خاتمی، نظری متفاوت با ایشان داشت و میگفت: عوض نشده اما میخواهد بگوید عوض شده. واقعاً فرقی هم نمیکند و مهم نیست خودش میخواهد چه بگوید. مهم این است که ما تغییر میبینیم و تغییر مثبت هم میبینیم. من در کوی دانشگاه یا فلان سینما و بهمان جلسه نبودهام که ببینم واقعاً مسعود دهنمکی چماق گرفته و قمه کشیده و کتککاری کرده یا نه؟ اما اگر این طوری باشد که اتفاقاً باید خوشحالتر باشیم. کدام آدم عاقلی میتواند از بدل شدن چماق و قمه به قلم و تصویر ناراحت باشد؟ بعضیها هم شاکیاند که چرا به دهنمکی امکانات ویژهای میدهند و از این حرفها. این هم یک جواب تخصصی دارد. فیلمی که سود میدهد و به گردش سرمایه در سینما کمک میکند، باید امکانات بگیرد. و حمایت از چنین فیلمی، بهمراتب مفیدتر از سرمایهگذاری روی تجربههای آنچنانی آقایان نورچشمیست که هیچ سودی (چه مادی و چه معنوی) به این سینمای نیمهجان (یا به تعبیر برخی، بهکما رفته و یا اصلاً مرده!) نمیرسانند. دستکم این یکی که سود مادیاش را دارد و بخشی از اقتصاد سینما را میچرخاند.
اما آیا معنای همهی این حرفها این است که من انتقادی به مسعود دهنمکی ندارم؟ ابداً! من بهعنوان یک منتقد سینما، اخراجیها را ضعیف و سردستی و حتا ناپذیرفتنی بهعنوان فیلم اول (با توجه به امکانات و عواملش) میدانم. به خود فیلمساز دیروز اما نقد چندانی ندارم. بهعکس، نقدهایی به فیلمساز امروز (پیش از دیدن کار دومش) دارم. مطلب بعدی من، بررسی انتقادی فیلمسازیست بهنام مسعود دهنمکی، سازندهی اخراجیهای2.

«سازماندادن به زمان» از آن حرفهای مدرن ِ مثلاً روانشناسانه است که میخواهد این اضطراب را بپوشاند (و درمان نکند)! پُرکردن خلأها به هروسیلهای، از هر راهی و با هر آشغالی. هر حرفی که تمام شد، باید حرف دیگری پیش کشید و هر کاری که تمام شد، کاری دیگر! مبادا که سکوتی و سکونی در این بین، به دست خودمان بیفتد. و خودمان را روبهروی خودمان بگذارد و خودمان را (بینقاب) روبهروی دیگری... بینقاب ِ حرف، چهچیزی کم داریم؟
نه! گفتن، بیانگری (و شفافیت) نیست. گفتن، نگفتن است؛ راهی برای نهفتن ناگفتهها (یا نگفتنیها و نمیخواهم بگویمها). دروغ ِ متنقاضنمای ِ بامزهایست!
راستی فکر کردهای که اینهمه دعوت به سکون و سکوت (و مراقبه ـ که روبهرو شدن با «خود» است) از سوی بزرگان و خوبان و دارندگان (و برازندگان)، برای چیست؟
البته، ما مختاریم که اضطرابمان را با حرف(هر حرفی!) التیام ببخشیم، وقتی که راهی برای درمانش نمیشناسیم یا نمیخواهیم بشناسیم. اما همیشه سادهترین راه، بهترین نیست! 
نگاهی به آدمهای دور و بر میاندازم و بیشترشان را در این شکل میبینم. لب و دهانی بزرگ که مدام تکان میخورد، بیهوده و بیمصرف، بدصدا و عفن.
دهانهای بزرگتر از سر و عظیمتر از تن. آدمهایی که یکسر به دهانی بدل شدهاند؛ و حرفهای بزرگتر از دهان، مفت و بیمقدار، بیتضمین، بیعمل.
حرف حرافی نیست، نقل زیادهگویی هم نه. بحث در بیهودهگویی است و بیهودگی؛ ادعای بی مدعی، خالی، بیصاحب. حرفی که در هوا گفته میشود و برای هوا. حرفی که عملی در پشت ندارد و در پی...
به آدمهای دور و برم که نگاه میکنم، بیشترشان را همینشکلی میبینم: لب و دهانی بزرگ و دیگر هیچ! 


به خودم که نگاه میکنم (خود ِ چند سال پیشم مخصوصاً) خیلی از این تمامشدهها و ناتمامهای ِ بهپایان رسیده میبینم. این به «خود ِ آنموقع ِ من» برمیگردد که چهقدر عاشقپیشه و رفیقباز بود. عشق و دوستی اما -عشق بهویژه- زیبایی و زشتی توأمان است. زشتی و زیبایی و اصلاً عشق و نفرت، دو روی یک سکهاند که هرلحظه امکان زیر و رو شدنش وجود دارد. و چه بسیار دیدهایم این زیر و روشدنهای ناگهانی را و رسیدهایم به «بیا به هم نرسیم».
باری، این ترانهها را «من» نوشتم برای آنها که دوست و رفیق و معشوق و عاشق نیمهراه بودند و از زبان آنها برای «من» که چنین بودم. اما فکر میکنم اگر این زشتیها و زیباییها نبودند، «من ِ امروز» همینی هم که هست، نبود! گمان میکنم که آن خاطرهها (با وجود هرچه زشتی) چیزی به هرکداممان دادهباشد و یک پله بالاترمان برده باشد. و اگر چنین نباشد... 
اینروزها، هنوز و همچنان درگیر سینما و کارهای تمام نشدنیاش هستم و دیگر هیچ! پس در این سینمازدگی این و این را هم بخوان. 
بعد از سیاهمشقهایی که اینطرف و آنطرف چاپ کردهبودم، اولین تجربهی جدی روزنامهنگاریام درهمین مجله اتفاق افتاد؛ البته این همسایگی یکیدوسالی بیشتر طول نکشید و اتفاقاتی افتاد که از سینما و اصلاً روزنامهنویسی جدا شدم تا یکیدوسال بعدتر که دوباره برگشتم و باز هم به سینما (که انگار مبدا و مقصد بود!) هرچند که آنروزها حال و روز مجله چندان خوش نبود اما همچنان سینما بود با آنهمه رویا و خاطره در گوشه و کنار ساختمان قدیمیاش. سینما بود و مردمی که در ناخوشاحوالی هم دوستش داشتند و از دورترین گوشهی شهر (و کشور) برای یافتن یک شمارهی جاافتادهاش میآمدند و سینماگرانی که هنوز دوست داشتند خبر و گفتگویشان را در سینما ببینند.
اما لازم بود که این پیر دوستداشتنی از راه رخوت برگردد و پوست بیندازد؛ هم رفیقهای قدیمیاش دوباره در کنارش جمع شوند و هم دوستانی تازهنفس بیابد . لازم بود که رخت تازه تن کند و حرفی نو بگوید... اما چنین نشد و ناگزیر از رخوت به سکون رسید.
اینبار تا دیدار دوباره با سینما وقفهای چندماهه افتاد. در این مدت، دوستان همکار و هنرمندان بسیاری سراغ مجله را میگرفتند و خوانندگان هم مثل همیشه پیگیر بودند. حالا سینما دوباره متولد شده، با سر و شکلی بهتر و نگاهی متفاوت.
در آغاز دورهی جدید، قدردان زحمات تمام کسانی هستیم که بنیان نخستین هفتهنامهی سینمایی کشور را گذاشتند و با صبر و تلاش به اینجایش رساندند. دوستانی که امروز، هریک صاحب نامی شناخته شده و جایگاهی معتبر در سینمای ایران هستند. همینطور باید تشکر کنم از لطف و اعتماد جناب وخشوری که انتشار مجلهی پرسابقهاش را به یک گروه جوان سپرد و تمام دوستانی که در بخشهای مختلف مجله بهرغم دشواریهای شروع کار و کمی و کاستیهای ناگزیر، بیدریغ و بیوقفه همکاری و همراهی کردند. گروهی که قرار است با تداوم تلاششان از این به بعد هرشنبه، سینما را به دست دوستدارانش برساند. اما بیش از همه سپاسگزار استادم پرتو مهتدی هستم که در تمام مراحل شکلگیری دورهی جدید سینما، پابهپا و همراه بود و از هیچ کوششی برای پیشبرد کار فروگزار نکرد. بیشک اگر راهنمایی چون او کنار ما نبود، امروز شاهد این سینما نبودیم.
***
حالا که به دفتر جدید آمدهایم و دورهی تازهی سینما را منتشر میکنیم، دلم تنگ میشود برای آن سینما، برای آن دیوارهای نمکشیده و بوی کهنهی کاعذ، برای ساختمان متروکهی مغروری که با تاج شکستهاش قاب پنجره را پر میکرد. دلم تنگ میشود برای پیاده از ایستگاه متروی سعدی تا چهارراه استانبول و پل حافظ و خیابان جامی آمدن. برای کبابسرای کهن و قهوهخانهَی شیخ هادی. برای روزهای بیشماری که در آن ساختمان شب شد و شبهای بلندی که به سحر رسید. دلتنگ میشوم برای آن خاطرهها اما دلخوشم به روزهایی که در پیش است و سرخوشیهای دیگری که خاطرهی خوشرنگ سالهای بعد را خواهد ساخت. 
دلم از همیشه بیشتر گریز میخواهد، بیش از هر زمان رفتن و دور شدن... دلم خوش نیست!

هرگز شعری برای دریا نگفتهام اما آوازهایی را که در کنارش زمزمه میکنم و از یاد میبرم، دوست دارم. سکوت و وقارش را به وقت آرامش و شکوه و غرورش را هنگام خروش شیفتهام. از همین روست که شمال بیدریا را نمیشناسم و تنها شمال با دریا را بلدم. شبانهی ساحل و بیوزنی رویاوار روزش، رقیب ندارد. (راستی چه عجیب است که در مرام دریایی، شب وقت نجوا و زمزمه است و روز هنگام عشقبازی و همآغوشی)!
حالا با کلی یادگاری از شمال برگشتهام: پای چپم، وقت شکستن چوب (در حالی غریب که فرجامی جز سقوطی عجیب نداشت) لِهمانند شده و پای راستم را سنگی وسط دریا (عمیق و تمیز) خراشیده، ناخن پایم شکسته و ناخن دستم چرک کرده، یک عدد سنگ زیردریایی به لبم خورده، شانههایم (تا حد ممکن) سوختهاند و ... خلاصه... همین!
رسیدن از همان فهمیدن و فهماندن «دوستت دارم» شروع میشود، از همان نگاه و نوازش ساده تا هرجا. بگذار از عینالقضات چیزی بیاورم: «ای عزیز! این حدیث را گوش دار که مصطفی –علیه السلام- گفت: مَن عَشِقَ و عَفَّ ثُمَّ کَتَمَ فَماتَ، ماتَ شهیداً. هر که عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد، شهید باشد... در عشق قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است، هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد، سوزد و رنگ خود گرداند... بدایت عشق بکمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است؛ با معشوق چه حساب دارد؟ مقصود وی عشق است و حیات وی از عشق باشد و بی عشق او را مرگ باشد».
و اگر مسیر اشراق را ادامه دهیم، به «هاگاکوره» (آییننامهی سلحشوران ژاپن) میرسیم که میگوید: «والاترین حالت دلدادگی، نگاهداشتن عشق سوزان در دل است و باز ننمودن این راز بر هیچکس و بر محبوب نیز... جان دادن و راز عشق را با خود به گور بردن، بالاترین تجلی عشق است. اگر هم محبوب، خود به زبان بیاید و از سامورایی بپرسد که آیا دلباختهی اوست؟ بهتر است که پاسخ دهد: این آخرین چیزی است که میتوانم به آن بیندیشم.» 

