گفتهها
و سرودههای آرش افشار
شمارهی دوم سینما هم آمد. دارم به درست کردن یک وبلاگ فکر میکنم برای به اشتراک گذاشتن بخشی از نوشتههای مجله و طبیعتاً ارتباط مستقیمتر با خوانندهها. از آنجا که رفتن به سمت سنگهای بزرگ (اگر هم نشانهی نزدن نباشد)، دست کم یعنی یک سال تعویق، در همین چند روز آینده، اینکار به سادهترین صورت انجام میشود تا کمکم به آن شکل و اندازهای که باید، برسد. اولین شمارهی دورهی جدید هفتهنامهی «سینما» منتشر شد. این گفتوگوی من با خبرگزاری فارس و این هم سرمقالهی اولین شماره: سیزده-چهارده سال پیش بود که از پی شاملو به مجلهی سینما رسیدم. درواقع همان گفتو گو مرا که بیشتر دلبستهی ادبیات بودم، مانوس سینما کرد. از آن به بعد، پای هفتهنامه به خانهی ما باز شد تا هفت-هشت سال بعد که شروع کردم به کارورزی در روزنامهنگاری (و از سر اتفاق شاید) پای من هم به خیابان جامی و دفتر سینما رسید. دلم خوش نیست. نه اینکه دلخوشکنک کم باشد، هست؛ اما نه برای دل من و نه بهقدر آن. شاید اگر بگویم یکی از سختترین وقتهاست، فکر کنی که غلو میکنم. اما اغراقی در کار نیست. پردغدغهگی و دشواری اینروزها (که معمول پیشتولید هر کار بزرگ و سنگینی است) با ناهمواریها و پیچیدگیهای غریبی همراه شده. از همین روست که پایم روی زمین است و ذهنم گیج هوا! به وقت سختی، حضور رفیقی و همدمی غنیمت است که درمانی اگر نیست، تسلایی هست.* میثم با بودنش و حال ویژهای که داد و ماریه که پای ثابت بدحالیها و بیقراریهای من است، دیروز هم بودند و از بار این گیجی و گنگی کم کردند. (در حد همین گفته که میتوانم سپاسگزار باشم!) *و امیدی خود به رهاییم ار نیست/ دستی هست که اشک از چشمانم میسترد/ و نویدی خود اگر نیست/ تسلایی هست احمد شاملو تا نیمهشب با ماریه و رضا داشتیم دربارهی مرگ و شاخ و برگهایش حرف میزدیم... این وسطها سرانگشتی حساب کردم و دیدم پانزده سالی میشود که بدون مرگ زندگی نکردهام. گرچه گاه و بیگاه فراموشی غالب شده اما همیشه بهانهای بوده که نهیبم بزند و برم گرداند به اصل. اگر سر حرف را باز کنم به تکرار گفتههای بسیار ِ بزرگان میافتم. فقط میگویم وقتهایی را به یاد بیاور که با مرگ عزیزی روبهرو شدهای، وقتهایی که تو را به قدردانستن ِ هست و حضور آدمها وامیدارد و قدردانی بود ِ خودت حتا... اما این لحظهها کوتاهند و خیلی زود به روال هرروزه میافتیم. بیشک اگر به این لحظه، طول و عرض بدهیم یا (خیلی خوشبینانه) همیشگیاش کنیم اتفاق دیگری میافتد؛ اتفاقی بهتر! فقط در تنگناها و بحرانها یک لحظه به یاد بیاور که (خیلی ساده) ممکن است تو و یا کسی که روبهروی توست، حتی همین فردا دیگر نباشد! دوستی (درست و بهجا) تذکر داده بود که اسم وبلاگ تکراری است. وقتی داشتم این اسم را آن بالا مینوشتم مشکوک بودم اما یادم نمیآمد که کی و کجا چنین وبلاگی دیدهام. حالا یک تغییر کوچک میدهم و گفتهها را میگذارم به جای گفتنیها. این هم نام کتابی از ابراهیم گلستان است اما امیدوارم وبلاگ معروفی با این نام موجود نباشد (و اگر بود هم که بود)! هرگز شعری برای دریا نگفتهام. اصلاً برای هیچ چیز بیکران و عظیمی که به تمامی در برم گرفته، نتوانستهام شعری بگویم. راستی انگار پرسیدی که «رسیدن» یعنی چی؟ بیا به هم نرسیم که جاودانه شه عشق به بودا اگر رو کنی، نیروانا نیستی است و به سمت مولانا اگر سر بچرخانی، وصال را در فناء فی الله میبینی. عاشق مثالی ما خسرو واصل نیست، فرهاد است که در فراغ شیرین کوه میکند و قیس است که در هجران لیلی، مجنون میشود. در عشق، رسیدنی نیست. سهراب هم (که بوی بودا و مولانا را برده است) میگوید: «عشق صدای فاصلههاست». رسیدن پایان است، بیا به هم نرسیم! اینجا گفتنیها را مینویسم، حرفهایی را که باید یا میشود گفت. شعرهایم را مینویسم؛ اما نه شعرهایی که نگفتهام، شعرهایی که گفتهام و ننوشتهام یا شعرهایی که نوشتهام و برای کسی نخواندهام. یادداشتها و گفتوگوهای مطبوعاتیام را هم دوست دارم بگذارم اما حوصلهاش را ندارم. همهی آنها در «آرش افشار دات کام» بودند که دوستم و من از ثبت دوبارهاش غفلت کردیم و نابود شد. راستی کدام یادداشت و گفتوگو؟ تمامشان را روی یک کولدیسک ریخته بودم که به همراه صدها عکس و نوشته و فایل دیگر، توسط مدیر بازرگانی مجلهی رویش به سرقت رفت! حالا که سایتم را یک آدم نامربوط گرفته (و به قیمتی گزاف میفروشد) و تمام نوشتههایم در این سالها ربوده شده، انگار دارم از نو شروع میکنم. بیمناسبت (و بیدلیل حتا)! امروز، روز خاصی نیست. اتفاقی نیفتاده و انگار مطلقاً دلیلی برای شروع دوبارهی وبلاگنویسی (که چندسال پیش با اسم و عنوانی مستعار آغاز و تمامش کردم) وجود ندارد. چیزی وجود ندارد جز شوق نوشتن؛ اگرچه گفتنیها کماند و نوشتنیها کمتر! چیزهای زیادی از سرم میگذرد که فقط از سرم میگذرد؛ اما شاید از همانها هم چیزی اینجا چکه کند. هیچ نمیدانم اینجا چهشکلی میشود، یک وبلاگ شخصی، وبلاگ کاری یک روزنامهنگار یا یک دفتر از شعرهای منظوم و منثور؟ فرقی هم نمیکند. یکچیزی میشود دیگر، مثل تمام چیزهایی که (خوب یا بد) یک چیزی شده. فعلاً باید به ظاهرش دستی بکشم و لینک بچهها را بگذارم و از اینجور کارها. همین!
اینروزها، هنوز و همچنان درگیر سینما و کارهای تمام نشدنیاش هستم و دیگر هیچ! پس در این سینمازدگی این و این را هم بخوان. 
بعد از سیاهمشقهایی که اینطرف و آنطرف چاپ کردهبودم، اولین تجربهی جدی روزنامهنگاریام درهمین مجله اتفاق افتاد؛ البته این همسایگی یکیدوسالی بیشتر طول نکشید و اتفاقاتی افتاد که از سینما و اصلاً روزنامهنویسی جدا شدم تا یکیدوسال بعدتر که دوباره برگشتم و باز هم به سینما (که انگار مبدا و مقصد بود!) هرچند که آنروزها حال و روز مجله چندان خوش نبود اما همچنان سینما بود با آنهمه رویا و خاطره در گوشه و کنار ساختمان قدیمیاش. سینما بود و مردمی که در ناخوشاحوالی هم دوستش داشتند و از دورترین گوشهی شهر (و کشور) برای یافتن یک شمارهی جاافتادهاش میآمدند و سینماگرانی که هنوز دوست داشتند خبر و گفتگویشان را در سینما ببینند.
اما لازم بود که این پیر دوستداشتنی از راه رخوت برگردد و پوست بیندازد؛ هم رفیقهای قدیمیاش دوباره در کنارش جمع شوند و هم دوستانی تازهنفس بیابد . لازم بود که رخت تازه تن کند و حرفی نو بگوید... اما چنین نشد و ناگزیر از رخوت به سکون رسید.
اینبار تا دیدار دوباره با سینما وقفهای چندماهه افتاد. در این مدت، دوستان همکار و هنرمندان بسیاری سراغ مجله را میگرفتند و خوانندگان هم مثل همیشه پیگیر بودند. حالا سینما دوباره متولد شده، با سر و شکلی بهتر و نگاهی متفاوت.
در آغاز دورهی جدید، قدردان زحمات تمام کسانی هستیم که بنیان نخستین هفتهنامهی سینمایی کشور را گذاشتند و با صبر و تلاش به اینجایش رساندند. دوستانی که امروز، هریک صاحب نامی شناخته شده و جایگاهی معتبر در سینمای ایران هستند. همینطور باید تشکر کنم از لطف و اعتماد جناب وخشوری که انتشار مجلهی پرسابقهاش را به یک گروه جوان سپرد و تمام دوستانی که در بخشهای مختلف مجله بهرغم دشواریهای شروع کار و کمی و کاستیهای ناگزیر، بیدریغ و بیوقفه همکاری و همراهی کردند. گروهی که قرار است با تداوم تلاششان از این به بعد هرشنبه، سینما را به دست دوستدارانش برساند. اما بیش از همه سپاسگزار استادم پرتو مهتدی هستم که در تمام مراحل شکلگیری دورهی جدید سینما، پابهپا و همراه بود و از هیچ کوششی برای پیشبرد کار فروگزار نکرد. بیشک اگر راهنمایی چون او کنار ما نبود، امروز شاهد این سینما نبودیم.
***
حالا که به دفتر جدید آمدهایم و دورهی تازهی سینما را منتشر میکنیم، دلم تنگ میشود برای آن سینما، برای آن دیوارهای نمکشیده و بوی کهنهی کاعذ، برای ساختمان متروکهی مغروری که با تاج شکستهاش قاب پنجره را پر میکرد. دلم تنگ میشود برای پیاده از ایستگاه متروی سعدی تا چهارراه استانبول و پل حافظ و خیابان جامی آمدن. برای کبابسرای کهن و قهوهخانهَی شیخ هادی. برای روزهای بیشماری که در آن ساختمان شب شد و شبهای بلندی که به سحر رسید. دلتنگ میشوم برای آن خاطرهها اما دلخوشم به روزهایی که در پیش است و سرخوشیهای دیگری که خاطرهی خوشرنگ سالهای بعد را خواهد ساخت. 
دلم از همیشه بیشتر گریز میخواهد، بیش از هر زمان رفتن و دور شدن... دلم خوش نیست!

هرگز شعری برای دریا نگفتهام اما آوازهایی را که در کنارش زمزمه میکنم و از یاد میبرم، دوست دارم. سکوت و وقارش را به وقت آرامش و شکوه و غرورش را هنگام خروش شیفتهام. از همین روست که شمال بیدریا را نمیشناسم و تنها شمال با دریا را بلدم. شبانهی ساحل و بیوزنی رویاوار روزش، رقیب ندارد. (راستی چه عجیب است که در مرام دریایی، شب وقت نجوا و زمزمه است و روز هنگام عشقبازی و همآغوشی)!
حالا با کلی یادگاری از شمال برگشتهام: پای چپم، وقت شکستن چوب (در حالی غریب که فرجامی جز سقوطی عجیب نداشت) لِهمانند شده و پای راستم را سنگی وسط دریا (عمیق و تمیز) خراشیده، ناخن پایم شکسته و ناخن دستم چرک کرده، یک عدد سنگ زیردریایی به لبم خورده، شانههایم (تا حد ممکن) سوختهاند و ... خلاصه... همین!
رسیدن از همان فهمیدن و فهماندن «دوستت دارم» شروع میشود، از همان نگاه و نوازش ساده تا هرجا. بگذار از عینالقضات چیزی بیاورم: «ای عزیز! این حدیث را گوش دار که مصطفی –علیه السلام- گفت: مَن عَشِقَ و عَفَّ ثُمَّ کَتَمَ فَماتَ، ماتَ شهیداً. هر که عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد، شهید باشد... در عشق قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است، هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد، سوزد و رنگ خود گرداند... بدایت عشق بکمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است؛ با معشوق چه حساب دارد؟ مقصود وی عشق است و حیات وی از عشق باشد و بی عشق او را مرگ باشد».
و اگر مسیر اشراق را ادامه دهیم، به «هاگاکوره» (آییننامهی سلحشوران ژاپن) میرسیم که میگوید: «والاترین حالت دلدادگی، نگاهداشتن عشق سوزان در دل است و باز ننمودن این راز بر هیچکس و بر محبوب نیز... جان دادن و راز عشق را با خود به گور بردن، بالاترین تجلی عشق است. اگر هم محبوب، خود به زبان بیاید و از سامورایی بپرسد که آیا دلباختهی اوست؟ بهتر است که پاسخ دهد: این آخرین چیزی است که میتوانم به آن بیندیشم.» 
که بیکرانه شه این دقایق خوش ِ عشق
بیا به هم نرسیم که شوق ته نکشه
که شب به ته نرسه، دریچه بسته نشه
بذار با دیدن تو بازم بلرزه تنم
بذار بگیره صدام ولی صدات بزنم
چه حیف میشه اگه جدایی راحت شه
که بودن من و تو شبیه عادت شه
چه سخته باشی و من نباشم عاشق تو
بیا به هم نرسیم، از این ترانه نرو!
تو اوج شور و نفس، رو موج نور و نسیم
اگرچه سخته ولی بیا به هم نرسیم


