تبليغاتX
گفته‌ها

گفته‌ها

و سروده‌های آرش افشار

نمی‌دانم حتما آدم باید در ارتفاع چندین‌هزارپایی از سطح دریا باشد و با سرعت چندصد کیلومتر در ساعت حرکت کند تا تمام فکرهایی که در طی زمان، جسته و گریخته به ذهنش می‌آمدند و می‌گذشتند، یک‌‌باره شفاف و منسجم و در چند جمله شکل بگیرند یا همین‌جا روی زمین و با همین سرعت معمولی هم چنین چیزی ممکن است؛ اما برای من ظاهرا فراهم شدن این شرایط لازم بود تا خیلی واضح و روشن ببینم که آهسته آهسته، چقدر از آرزوها، خواسته‌ها و حتا داشته‌هایم دور شده‌ام. چقدر این چیزی که تنها شباهتی به من برده، دیگر من نیست و چقدر دورم... چقدر دور از من! احساس عمیق اختگی، احساس تلخ بی‌تفاوتی به سرنوشت کسی که انگار تنها شخصیت یک داستان است یا بازیگر یک نقش؛ کسی که من تنها تماشاگر یا خواننده‌اش می‌توانم باشم؛ و نه خودش! چقدر دورم... چقدر دور از من! و تازه فکر کن که که در این میانه، از پنجره‌ی هواپیما نگاهی بیندازی و ببینی داری دوباره به همین شهر بزرگ لعنتی، با همه‌ی لعنت‌شدگی‌هایش نزدیک می‌شوی! چقدر دلم یک شهر کوچک‌تر می‌خواهد، با آدم‌های کم‌تر و با تنهایی‌های بیش‌تر... چقدر دورم...

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 22:49 توسط آرش افشار|

۱ـ یک بار شعری نوشتم که الآن فقط چند خطش یادم مانده اما در کل حرفم این بود که وقتی باران می‌آید، چقدر موسیقی‌ها شنیدنی‌تر می‌شوند، چقدر چهره‌ها زیباتر و چقدر لحظه‌ها تحمل‌کردنی‌تر! امروز که این باران ِ حسابی می بارید، داشتم رانندگی می‌کردم و آهنگی را گوش می‌دادم که به‌نظرم از همیشه گوشنواز‌تر آمد و بعد به آدم‌ها نگاه کردم و دیدم واقعاً قشنگ‌تر شده‌اند؛ و هنوز انگار لحظه‌های بارانی، خواستنی‌تر از وقت‌های بی‌باران است.
۲ـ خیلی اتفاقی روز سالگرد ازدواج آدم ممکن است مصادف شود با زمانی که «توپ شبانه»‌ی جعفر مدرس صادقی را باز می‌کند و این سطر‌ها را می‌خواند: جیم معتقد است هیچ ازدواجی نیست که غلط نباشد، اما خود او هم ازدواج کرده‌است. به‌قول جیم، هیچ آدمی نیست که هیچ غلطی نکند: شاید هیچ غلطی به‌اندازه‌ی ازدواج، غلط نباشد، اما همه دوست دارند که این غلط را بکنند. جیم تعریف می‌کند تازه وقتی‌که از زنش جدا شد، دوباره احساس کرد که اشتباه کرده‌است. اشتباه دیگری وخیم‌تر از اشتباه‌های قبلی!

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 23:4 توسط آرش افشار| |

تا همین دو سه سال پیش، در جاده‌‌های شبانه، آرزوی امتداد شب و بی‌پایانی راه، رهایم نمی‌کرد؛ اما نمی‌دانم که از کی (و چرا) در هر راهی که می‌افتم، دیگر تنها به پایان فکر می‌کنم؛ به زودتر تمام شدن و رسیدن. چه فرقی می‌کنم با آن‌وقت‌ها و چه بود در آن شب‌ها که دیگر نیست؟ چه‌ عطری در آن جاده‌ها مرا پُر می‌کرد از وسوسه‌ی رفتن؟ چه‌رنگی در آن تاریکی‌ها، دورم می‌کرد از نور سپیده؟ چه می‌خواستم از درازای راه و از تداوم شب؟
(حالا حتا ترانه‌ای را هم که برای آن‌شب‌ها گفته‌‌بودم، هر چه می‌گردم، پیدا نمی‌کنم!)
نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 10:48 توسط آرش افشار|

در آینه، عکس من چه کم‌رنگ شده
انگار صدام هم بدآهنگ شده
یک دست لباس ِ تازه لازم دارم
پیراهن ِ تنهایی ِ من تنگ شده

با احترام به جلیل صفربیگی گرامی که آدم وقتی رباعی می‌نویسد،
تا تمام شعرهایش را ورق نزند، خیالش راحت نمی‌شود که چیزی از او ندزیده!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 13:5 توسط آرش افشار|

من از پوچ تو لبریزم، تو از تکرار من خالی
من از پرواز بی‌پَر پُر، تو از انکار بی‌بالی
شبیه هیچ چیزی نیست این حسی که من‌ دارم
فقط می‌خوام برگردم، که یک‌چیزی رو بردارم
همون چیزی که تو می‌گفتی می‌دونی یه‌جایی هست
همون راهی که از هر سمت ما رو برد تا بن‌بست
تو اما تن نمی‌دادی به دلسردی و نابودی
به جای خشم تو مشتای من دنبال گُل بودی
کدوم گُل؟ هردوتاش پوچه؛ ببین چیزی تو دستم نیست
و حتا من دیگه اون «من» که فکر می‌کردم هستم نیست!
چقد دورم از این عکسی که افتاده به‌جای من
دیگه حتا لباسمم تن من رو نمی‌شناسن
چقد تنهاترم از اون‌که تو می‌بینی تو آلبوم
چقد سردرگمم تو این سیاهی‌های‌ سردرگم
منو پیدا نکن اما فقط می‌خوام برگردم
که وردارم همون‌چیزی رو که بعد از تو گم کردم

نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 13:42 توسط آرش افشار| |

فرق دیشب با شب‌های دیگر این بود که اول یکی دو ساعتی خوابم برد و بعد بیدار شدم و ماندم تا سپیده. ایستاده بودم توی ایوان خانه‌ای که مهمانش بودیم و از آن بالا شهر را نگاه می‌کردم و انگار از ذهنم می‌گذشت که: «کجاست رهایی»؟ و پاسخ مطمئن همیشه‌ام هم در آستین بود که: «مرگ... تنها مرگ!»
یاد سال‌های دبیرستان افتادم و عرفان و مرگ‌بازی‌مان. و پاسخی جستن برای پرسش‌هایی غریب که «کی می‌میریم و چگونه و در چه حال و روزگاری؟» یادم هست که در خیال من، عرفان را تصادفی بی‌جان می‌کرد و او آرام می‌دید مرگ مرا.
اما چیز دیگری هم بود که خیلی پیش از آن با باورم قرین شده‌بود و در آن بازی هم تکرار شد و هنوز هم مانده‌است: مرگی زودرس! یادم نیست که این پندار جوان‌مرگی از کی در ذهنم نشست و چه شد که ماند و کم‌رنگ هم نشد حتا. و تازه وضوحی پیدا کرد از همان سال‌های مرگ‌بازی: «سی‌سالگی پایان است!»
از آن‌وقت که نمی‌دانم کی بود و چگونه بود تا همین حالا، هیچ تصویری یا تصوری از بعد سی‌سالگی‌ام نداشته‌ام و هیچ گمانی از آن‌که در میان‌سالگی هستم یا آن‌چه در پیری می‌کنم.
و بی‌گمان همین باور است که شکل می‌دهد به رسم و راه زندگی‌ام. این‌که هرچیزی گذراست برایم یا در هیچ کاری ماندنی نمی‌شوم یا همین که این‌همه بی‌هراسم از مرگ. همین آرامشی که دارم و خیلی‌ها پی‌جوی دلیلش می‌شوند و جوششی که البته کم‌تر به چشم می‌آید...
می‌دانم که این «وقت دقیق رفتن» شاید خیالی خام باشد و گمانی باطل! سال‌های بعد سی‌سالگی هم شاید بیایند و بروند از پس هم. شاید... و آن‌وقت باید فکر «آن‌وقت» را هم کرد. تا این وقت و این لحظه اما چیزی از این فرض بازم نداشته و هیچ از اطمینانم به این پایان نزدیک کم نشده، چنان‌که از بزرگداشتم به مرگ!
راستی که هستی چه مایه پرملال و بیهوده‌وار‌ می‌شد بی امکان نبودن و رهایی مرگ اگر نبود، زندان زندگی چه رنجبارگونه‌تر می‌نمود.

پ.ن: این‌ها را که می نوشتم، دیدم «مرگ‌بازی» هم بازی بدی نیست برای این دنیای مجازی و از همین‌رو دوستان وبلاگ‌دارم را دعوت می‌کنم به پیش‌گویی کی و چگونه‌ی مرگ‌شان و آن‌ها را که اجابت کردند، همین‌جا پیوند می‌دهم:

روزها (یوسف)، دمل (رضا)، در آینه (کاوه) و که زن نبودی اما... (میثم)

نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 14:12 توسط آرش افشار| |

پاییز، ناگزیرم می‌کند از سرخوشی و سرخوشی، پریشان‌بازم می‌کند و... پریشان‌بازی هم که بی‌نوشتن نمی‌شود. مجبورم به نوشتن، وقتی که صدای چکیدنش می‌پیچد در کوچه و عطر رنگ‌ورنگش از پنجره سرمی‌کشد به خلوت خانه. پاییز را می‌گویم که امیدش پادشاه فصل‌ها خوانده‌است و من شعری برایش نگفته‌ام (هم‌چون دریا)! اما اگر صدای پای پاییز را شنیده‌باشی و هنوز هم دستت بلرزد و قلمت به‌دست نیاید، دعوت رفیق را که دیگر بی‌پاسخ نمی‌شود گذاشت. و چه ستایش‌انگیز است این اسم اگر به‌مسما رسیده باشد: «رفیق»، هم‌راز و هم‌خلوتی که جا می‌گیرد در تنهایی آدمی. خاصه رفیقی قدیمی که از وقت بودنش، بی‌وقفه هم‌پای روزهای بی‌امتیاز بوده‌است و هم‌پیاله‌ی شب‌های دراز.
 و اما این نگفتن و ننوشتن، سکوتی نه از سر رضا و بی‌حرفی که از سرشاری ناگفته است و (نگفتنی)! همیشه وقتی لبالب از گفت بوده‌ام، درد بی‌حرفی گرفته‌ام و این‌روزها هم که دیگر رسم‌است در گلو شکستن فریاد! اما به‌رغم این‌همه بی‌داد، چیزی هست (در زمین یا نمی‌دانم هوا) که خوب می‌کند حالم را. شاید همین احوال پاییزی‌ست و شاید آن سوسوی امیدی که گوشه‌ی دلم نشسته و خوب‌تر اگر نگاه کنم، هر دو انگار. نمی‌‌دانم  چه سرّی‌ست که در این چندماهه، از هر طرف که می‌روم به شهیار می‌رسم و این‌بار:
 در این خواب بدِ بد، من و تو خوب خوبیم!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/26ساعت 18:20 توسط آرش افشار|
...
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت 14:31 توسط آرش افشار| |